بابابزرگ پرسید: کارَت چیست؟
گفت: هنرمندم.
پرسید: هنرت چیست؟
گفت: خدا!
پرسید: خدا؟
گفت: اوهوم! "هنرم این است که خدا را در قلبم نگه داشتم"!!
بابابزرگ سکوت کرد...
نمی دانم که بود؟! نه دیده بودمش و نه چندان درباره اش شنیده بودم. همین بس که حال می دانم متفاوت بود!
از میان هر جمله اش میشد حس ماورایی اش را حس کرد!
با هر لقمه که فرو می برد زیر لب، چیزهایی زمزمه می کرد!
نیمه شبها، آسمان و ستارگان کم پیدایش را به آسایش خواب با لالایی آب ترجیح می داد!
غروبها، گویی خداحافظی نور را می شنید! هر کجا بود، کنجی می یافت و با خویشتن ِ خود، سکوت، نجوا می کرد!
گاهی نبود!! تنها اثری که از بودنش برجای می ماند، حضور خاکی اش بود!
از میان سخنان اطرافیان، به تعبیر خودش، انرژیهای مثبت را که به آنها نیازمند بود، بیرون می کشید و در گوشه دنجی از ذهنش بایگانی می کرد!
نمی دانم که بود و از کجا آمده بود؟!
او رفت...
نمی دانم به کجا؟!
در خلال بودنش نیشترها زدم بر خویش!
بر دلی که زمین، زمینی اش کرده!
بر عقلی که نقصان خویش را باور ندارد!
بر زبانی که تنها اجبار، به ذکرش وا می دارد!
بر شانه هایی که سنگینی رسالت را حس نمی کنند!
بر بازوانی که قدرت از یاد برده اند!
بر گامهایی که راهِ رفته خسته شان نمی کند!
بر احساسی که هنوز از کنکاش زمینی مأیوس نگشته!
بر امیدی که گذر سالیان، هنوز از زمین نومیدش نساخته!
بر عشقی که امیدی بر ماورایی شدنش نیست!
نمی دانم او که بود و از کجا آمده بود و به کجا رفت؟!
اما می دانم که متفاوت بود!!!
باکم از بقیع باشد که ناکناد هلهله کبوترانِ سپیده دمانِ اینجایی در امتداد بیکرانه سکوت کفترانِ بقیعی باشد و من، غافل...
نمی دانم از او چه بگویم و چگونه بگویم؟!
خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم. خطیب نامور فرانسوی که روزی در مجلسی با حضور "لوئی" از "مریم" سخن گفت.
گفت: هزاران سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند.
1700 سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده اند.
1700 سال است که شاعران در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
1700 سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران و پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته ان عظمتهای مریم را باز گویند که:
"مریم، مادر عیسی است!"
و من خواستم با شیوه ای چنین از فاطمه(س) بگویم.
باز درماندم!
خواستم بگویم فاطمه(س)، دختر خدیجه بزرگ(س) است،
دیدم که فاطمه نیست!
خواستم بگویم که فاطمه(س)، دختر محمد(ص) است،
دیدم که فاطمه نیست!
خواستم بگویم که فاطمه(س)، همسر علی(ع) است،
دیدم که فاطمه نیست!
خواستم بگویم که فاطمه(س)، مادر حسنین(ع) است،
دیدم که فاطمه نیست!
خواستم بگویم که فاطمه(س)، مادر زینب(س) است،
دیدم که فاطمه نیست!
نه...
اینها همه هست و این همه فاطمه نیست!
فاطمه، فاطمه است!
(دکتر علی شریعتی)
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز |
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز |
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو |
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز |
ساقیا یک جرعه ده زان آب آتشگون که من |
در میان پختگان عشق او خامم هنوز |
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن |
می زند هر لحظه تیری مو بر اندامم هنوز |
پرتو روی تو را در خلوتم دید آفتاب |
می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز |
نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو |
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز |
در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت |
جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز |
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل |
جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز |
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می رود هر دم از اقلامم هنوز |
خود را از حملات جهان مصون بدار!
چه که از تصور محسوسات توجه می زاید و از توجه خواستن و از خواستن، شعله های هوس و از هوس، عنان گسیختگی!
حافظه عهد و وفا را فراموش می کند و مقصد «والا» را «فرو» می گذارد و روح را ناتوان می سازد تا آنکه روح و انسان و مقصد والا همه از دست می روند!
پس چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!...
(دکتر عباس عطاری کرمانی)
- خاله! من امروز یه کار خوب کردم!
- چه کار خوبی؟
- می خواستم بَرقو روشن کنم، اول گذاشتم داداشم روشن کنه، بعداً خودم خاموشش کردم دوباره روشنش کردم(!) بابام گفته کار خوبیه (!)
کاش سهممان از این دنیای بزرگ٬ همان احساس شادمانی پس از «کارهای خوب» کودکی هایمان بود!
وای بر ما که تصور کردیم
عشق را باید کشت!!!
دوست داشتن...
عشق...
نمی دانم!!
هر چه هست٬ بی سرانجام!!!
به خاطر هیچ
شاید غرور
شاید تکبر
نمی دانم...
شاید هم به خاطر ...
عشق!!!
...
...
اگر از دستش بدهی...
...