سرشارم!

به یاد کودکی ام که آسمان یکبار به جای برف، ستاره بارید و دیگر نبارید!

دوستانم هزاران هزار ستاره در دست داشتند...

ستاره هایی که وسعت عمرشان به قدر کودکی ام بود!

نمی دانم...

شاید رویا...

امروز آسمان به اندازه حجم درد زمین بارید!

و گاه دانه هایی از برف، چندی جاذبه را از یاد می بردند.

اما باز تسلیم جبری از نوع قانونهای زمینی که برایش سیاه و سفید، سنگین و سبک تفاوتی نمی کند!

 

امروز...

 سرشار بودم...

              از لبخند خدا...

                   به اندازه پهنای کبود آسمان...

لبیک اللهم لبیک...

 

کاشکی خاک حریم حرمت می بودم

می خرامیدی و من در قدمت می بودم

 

عمر بی روی تو و عشق تو حیف است دلا

پیشتر کاش گرفتار غمت می بودم!

 

- نمای سه بعدی مسجدالحرام

...

آنقدر دلفریبی کردم

که شیطان عاشقم شد!

...

از آن پس

من می دویدم؛

او می دوید...

...

من می رسیدم؛

او می رسید...

...

...

من می مردم؛

و او بر مزارم می گریست!!!

 

 ...وقتی که من عاشق شدم

بیست و پنج سال گذشت...

 

ربع قرنی گذشت...

سالهایی که اندیشه همهمه عابرانش٬ آرزوی ماندگاریشان را در دلم زنده می کند!

... و من همچنان می کاوم!

با گامهایی استوار تا فراسوی زمان!

تا آنجا که باید رفت...

تا آنجا که باید ماند!

...و می ایستم!

و گل سرخی تقدیم می کنم به بلندترین موج تاریخ!

و می نگرم که چگونه دریا٬ گلم را تا ساحل دلم همراهی می کند...

 

به یادش...

وقتی شعرهایش را ورق می زنی٬ چشمانش پیش چشمانت است و صدایش آرام آرام از دور می آید و...

 

اگر می توانستم

اگر داغ، رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم

        ای دور!...

                از دور

                        یک بار دیگر ببینم...

                                                          (مرحوم دکتر قیصر امین پور)