بهانه ای برای نوشتن


 

ای عشق!

همه بهانه از توست...

من خامشم

این ترانه از توست...




شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
موضوع نوشته ها
آخرین ها






Powered by WebGozar



تعداد بازدیدکنندگان : 41759


شنبه 30 شهریور ماه سال 1387
آسمان بی ستاره ام

فانوس 

 

تو راست می گفتی...

ستارگان آسمان ما هم آنقدر تکراری شدند که شاید دیگر هیچ شبی نباشد که لالایی پُرنورترینشان خوابمان کند!

حالا باز من مانده ام و این همه واژه تردید

من مانده ام و این همه داغ ظلمت که کشان کشان تا بلندای این کوتاه٬ بر دوش کشیدم

بگذار فانوس خاک گرفته ام را بجویم تا بیایم...

با تو...

به تماشای این بالای کوتاه و آن پایین بلند!

درست یادم نمی آید... چند وقت است که از آن همه نور به اتهام کم سویی شان دل کندیم و ظلمت بالا را به امید کورسویی به جان خریدیم باشد که جلای آسمانمان باشد؟!

نمی دانم گاه چندم است که از فانوس تا هیچ را می کَنیم و می کاویم؟

اینجا حتی ستاره ای به تماشایمان نمی آید که ستارگان اینجا همان چشمک نورهای پایین اند و نه بیش!

می خواهم باز گردم...

به همه آنجاهایی که چشم باز کردنهای هر صبح، از گذاری دیگر مابین "یکتایی" و "یکتویی" خبر می داد!

بُنه بسته ام!

راه بازگشت نه صعب است و نه ناهموار...

   

پی نوشت:  

- دیریست ندا می آید از ملکوت... 

- در راه ماندگی خویش را چگونه فریاد کنم...              

- گاه اذان که شد، لب به شهادت گشودم. آنی فهمیدم آنچه بر زبان رانده ام کلامی از وحی بود... الله لا اله... بیشتر ادامه ندادم و شروع به زمزمه اذان کردم. به ناگاه بر خویش لرزیدم که اکنون شهادت به عظمت کسی می دادم که ثانیه ای پیش کتمان "بودنش" را بر زبان رانده بودم!...


چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
خـــــــــدا بود؟!

خدا با من حرف می زد!

آنقدر زلال که می توانستم تا عمق آنچه می گفت با دیده حس کنم و با دل ببینم!

صدای نجوایش آنچنان با تنم آمیخت که فرداهایم را آنی در برابر حاضر دیدم...

آنچه می خواستم و نشد...

آنچه نمی خواهم و خواهد شد!

او می گفت و من با ابروانی در هم کشیده خیره نگاهش می کردم!

مبهوت...

سرگردان...

آشفتگی قفلی بر دهانم  زده بود...

هیچ در ذهن نداشتم که بگویم...

گله ای...

شکایتی...

او می گفت و من حتی آنی درنگ نکردم بر آنچه دیرینه رویایم بود!

این من بودم... در مقابل او...

می دیدمش!

می شنیدمش...

اما...

احساسش نمی کردم!

روی برگرداندم و بازگشتم!

بدون لختی تأمل که او

                                خــــــُــــدا بــــــود!!!

                                                          ...  

این نیز گذشت...

... و من باز می روم تا دراندوه آنچه می خواهم، کنجی گزینم و به تیرگی، نور حضورش جویم!

آرزومند تولدی دوباره...

                       نوری دوباره...

                                  خــــــُـــــدایی دوباره...

                                                                        ...

 

پی نوشت: در انتها؛ تهی ِ تهی!

 


شنبه 28 مهر ماه سال 1386
رنگین کمان

رنگین کمان٬ تنها مزد کسانی است که تا آخرین قطره باران را حس کرده باشند!

 


چهارشنبه 9 خرداد ماه سال 1386
جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز...

بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه ده زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

می زند هر لحظه تیری مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو را در خلوتم دید آفتاب

می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز

در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت

جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل

جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

آب حیوان می رود هر دم از اقلامم هنوز

 

 

خود را از حملات جهان مصون بدار!

چه که از تصور محسوسات توجه می زاید و از توجه خواستن و از خواستن، شعله های هوس و از هوس، عنان گسیختگی!

حافظه عهد و وفا را فراموش می کند و مقصد «والا» را «فرو» می گذارد و روح را ناتوان می سازد تا آنکه روح و انسان و مقصد والا همه از دست می روند!

پس چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!...

(دکتر عباس عطاری کرمانی)

 


سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385
بهشت یا خدا؟!

 

آغوش مهرش را گسترد تا به لای لایی صفایش، به خواب آرزوها روم...

هیچ از شلوغی خوشم نمی آد!

انتظار، میون این همه آدم دیوونم می کنه!

دیگه خسته شدم بس که آدم دیدم!!!!

کاش می تونستم برم یه جایی که هیچکس نباشه...

فقط خودم باشم و خدا...

نمی دونم...

شاید بهشت!

 

***

 

صدای قطار از دور به گوش می رسه.

جنب و جوشی تو ایستگاه حاکمه.

هر جوری هست خودم را به صف اول می رسونم تا بتونم بهترین جا رو واسه نشستن داشته باشم.

اعتراض چندانی نمی شنوم.

یه جای دنج پیدا می کنم و می شینم.

ساکم رو محکم می چسبم تا هیچکس جرأت نکنه نگاه چپ بهش کنه!

چه جالب!

انگار کسی اینجا ساک نداره...

معلومه نمی دونن کجا می خوان برن!

شاید هم وسط راه پیاده می شن.

قطار شروع به حرکت می کنه...

چقدر از صدای تلق و تولوق حرکتش روی ریلها خوشم می یاد.

یادم می یاد بچه که بودیم این صدا رو موسیقی یه ترانه من درآوردی می کردیم و تا آخر سفر از تکرارش خسته نمی شدیم.

تو دلم آروم داد می زنم:

 

قفس به این بزرگی، کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن ولی برنده بودم...

فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی

غصه ت می گیره وقتی می دونی و می بینی!!

 

فکر کنم این بهترین ترانه وصف حالم باشه!

 

چقدر آدم!!!

اونقدر ازدحامه که نمی تونم بیرون رو ببینم.

هرچند، من که تا حالا این راه رو نیومدم. چه می دونم کجای سفریم! پس بهتره آروم بشینم و سعی کنم که خسته نشم.

چه جالب!

بعضی ها دل گرفتند دستشون!

اوه...

دوباره دلم رو تو سجاده ام جا گذاشتم! ترک این عادت واسه من یکی که خیلی سخته!

البته دیگه مهم نیست! جایی که من دارم میرم احتمالا دل فروشی زیاده. اگه لازم شد، یکی می خرم!

آخیش! بالاخره رسدیم...

 

بلندگو اعلام می کنه:

ایستگاه بهشت

 

با عجله خودم رو جلوی در می رسونم. جالبه که باز هم اعتراضی نمی شنوم!!

 

وای خدای من!

همونطوریه که گفته بودی...

اونجا اصلا نمی شد تجسمش کرد!

وای! شکرت! هزاران بار شکرت!...

 

محو زیباییهایی ام که وعده اش رو بهم داده بود...

با صدای امتداد حرکت قطار به خودم می یام...

 

قطار مملو از جمعیته!

 

پس چرا هیچکس پیاده نشد؟! مگه ایستگاه آخر نبود؟!!

صدای بلندگو را می شنوم:

ایستگاه بعدی

حرم قدس کبریایی- خدا

 

 

 

حالا سالیانه که اینجا غرق در حسرت ایستادم تا یه قطار دیگه بیاد و یه آدم بیدل رو سوار کنه و ...

 


1 2 3 >>