بهانه ای برای نوشتن


 

ای عشق!

همه بهانه از توست...

من خامشم

این ترانه از توست...




شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
موضوع نوشته ها
آخرین ها






Powered by WebGozar



تعداد بازدیدکنندگان : 41764



افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
نوروزی به وسعت چهار فصل!

تجربه نوروزی به وسعت چهار فصل...

از مرکز تا جنوب و غرب

                          - و چقدر به تصویر کشیدن دورها سخت است!-

و افسوسی به اندازه روزگارانی که دارایی مان به دست خودمان به تاراج رفت!

و دگرباره آهی از منتهای وجود بر فراموشی ِ اولین هایی که از آن ِ ما بود...

                                                                            - و دیگر نیست! -

و کاش به جا مانده های ویران ِ تاریخ ِ ویرانمان را قدر می دانستیم!

...

و دِز...

و کرخه...

نشانی از توانستن!

...

و آبادان...

یک قدم تا مرگ!

و خرمشهر...

و متروک خانه هایی سبز با دیوارهایی مملو از نشان تیر!

و چندین نخل...

سوخته اما ایستاده!

و کارون...

همچنان جاری...

و احساسی به پر آبی کارون

و به اندازه غربت صدای اروند...

و خضوعی به خلوص ِ حس ِ پاکِ رود

...

و دلتنگ لحظه ای تنهایی

                              - در انبوه جمعیت -

آنگاه که دلت برای خودت تنگ می شود!

...

و شبی در روستا

استوار در میان عظمت کوه

و سقفی پر چراغ

و طبیعتی بکر

و آسمانی نزدیک

...

و ساز پایان چه غم انگیز است!


جمعه 17 اسفند ماه سال 1386
«کودکم؛ سه ساله شد!!»

کودکم آرام آرام قد می کشید و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شدم... او می رقصید و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کردم... او می خندید و من از شوق ِ حضورش اشک می ریختم... او آرام در آغوشم آرام می گرفت و من تا صبح از آرامشش آرام می شدم... او پرواز می کرد و من شادمانه آنقدر می نگریستمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کرد... کودکانه... می پرید، فریاد می کشید... طبیعت را حس می کرد! خدا را می بویید! و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شدم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم!

کودکم دوستان زیادی داشت! با آنان شاد بود و من نیز...

از آنان می آموخت و من نیز...

 تجربه می اندوخت و من نیز...

ظاهر و باطن را می شناخت و من نیز...

بد و خوب را کشف می کرد و من نیز...

... اکنون کودکم خرسند است که بیشتر از آنچه می خواست دارد!

... و سپاس...

سپاس از همه دوستانی که پر ِ پرواز خیالهای کودکانه شان نشانگر ملکوتم بود!

دوستانی که با آنها بزرگ شدم و دیدم هر آنچه پیش از این نمی دیدم!

دوستان نادیده ای که در سیل روزمرگیها احساس بودنشان آرامشی شگرف نصیبم می کرد!

دوستانی که ورق نزدنِ گاه و بیگاهِ افکارشان، گویی از خود دورم می کرد!

نمی دانم چگونه شد که پا به این پهنه نهادم! اما این را می دانم که آرامش ِ آرزوهایم که روزی نهایتش را در نوشتن می کاویدم، حال... آرام آرام... آنچنان در دلم جای می گیرد که حتی خیال فرار در مخیله اش نمی گنجد!

سپاس!

 


چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386
...

بابابزرگ پرسید: کارَت چیست؟

گفت: هنرمندم.

پرسید: هنرت چیست؟

گفت: خدا!

پرسید: خدا؟

گفت: اوهوم! "هنرم این است که خدا را در قلبم نگه داشتم"!!

بابابزرگ سکوت کرد...

 

نمی دانم که بود؟! نه دیده بودمش و نه چندان درباره اش شنیده بودم. همین بس که حال می دانم متفاوت بود!

از میان هر جمله اش میشد حس ماورایی اش را حس کرد!

با هر لقمه که فرو می برد زیر لب، چیزهایی زمزمه می کرد!

نیمه شبها، آسمان و ستارگان کم پیدایش را به آسایش خواب با لالایی آب ترجیح می داد!

غروبها، گویی خداحافظی نور را می شنید! هر کجا بود، کنجی می یافت و با خویشتن ِ خود، سکوت، نجوا می کرد!  

گاهی نبود!! تنها اثری که از بودنش برجای می ماند، حضور خاکی اش بود!

از میان سخنان اطرافیان، به تعبیر خودش، انرژیهای مثبت را که به آنها نیازمند بود، بیرون می کشید و در گوشه دنجی از ذهنش بایگانی می کرد!

نمی دانم که بود و از کجا آمده بود؟!

او رفت...

نمی دانم به کجا؟!

در خلال بودنش نیشترها زدم بر خویش!

بر دلی که زمین، زمینی اش کرده!

بر عقلی که نقصان خویش را باور ندارد!

بر زبانی که تنها اجبار، به ذکرش وا می دارد!

بر شانه هایی که سنگینی رسالت را حس نمی کنند!

بر بازوانی که قدرت از یاد برده اند!

بر گامهایی که راهِ رفته خسته شان نمی کند!

بر احساسی که هنوز از کنکاش زمینی مأیوس نگشته!

بر امیدی که گذر سالیان، هنوز از زمین نومیدش نساخته!

بر عشقی که امیدی بر ماورایی شدنش نیست!

 

نمی دانم او که بود و از کجا آمده بود و به کجا رفت؟!

اما می دانم که متفاوت بود!!!

 


دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386
دنیای بزرگ آدم کوچولوها

- خاله! من امروز یه کار خوب کردم!

- چه کار خوبی؟

- می خواستم بَرقو روشن کنم، اول گذاشتم داداشم روشن کنه، بعداً خودم خاموشش کردم دوباره روشنش کردم(!) بابام گفته کار خوبیه (!)

 

                                                               ***

 

کاش سهممان از این دنیای بزرگ٬ همان احساس شادمانی پس از «کارهای خوب» کودکی هایمان بود!

 

 


جمعه 19 آبان ماه سال 1385
قدیمی تر شدم!

بیست و چهار سال گذشت و من زیر بارانی از ثانیه و تأمل، یک سال قدیمی تر شدم!

و همچنان می دوم در پی آن قدمتی که شکوه بیاورد و شکوهی که سربلندی...

 

 

یکی گفت: امیدوارم صدها سال زنده باشی!

یکی گفت: انشاءالله صد و بیست و چهارمین سال تولدت را جشن بگیری و من برایت هدیه بیاورم!

... و یکی گفت: بهترینها را در نزدیکترینها به خدا برایت آرزومندم!


1 2 >>